تبليغاتX
عروسک نحس
وقتی این وبلاگ رو می ساختم، هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر بهش عادت کنم. اونقدری که حتی اون سایت زپرتی برام ارزش نداشت و وقتی یه هفته بالا نیومد گفتم نمی خوامش! اونقدری که سه ماه بعدش دوباره اومدم اینجا و نوشتم:" اینجا بعد از یک سال صرفا به علت دلتنگی نویسنده برگشت. آرشیوی در کار نیست. من هم کسی نیستم جز یک اسم و ادعایی ندارم. "

اما وقتی پای خیانت و نامردی بیاد وسط ، منم اونقدری نامرد هستم که آدرسمو عوض کنم و برم جایی که مجبور به خودسانسوری نباشم. جایی که برام "امنیت" داشته باشه!

البته این "کوچ" یه دلیل دیگه هم داره: حوصله ی اینجا موندن و سنگینی خاطره های مزخرف ِ قدیمیش روی مغزم رو ندارم!

ببخشید که خیلی قاتی‎ام.

ازین به بعد اینجا می نویسم.

+ نوشته شده در  2009/7/31ساعت 10:3  توسط عروسک نحس 

این ماه مرداد پدر ما رو درآورده! هی زرت و زرت تولد داریم! دیگه کار به جایی رسیده که مثلا تو یه روز تولد دو نفره!!D:

امروزم باز تولده، تولد وبلاگم. با اینکه هی جا به جا شدم و تو نوشتنم وقفه افتاد ، تونستم برای دو سال " عروسک نحس" بمونم. و البته خواهم موند. همه هم قراره به من افتخار کنن!

به هر حال ، عزیزم تولد دو سالگیت مبارک!

پ.ن: دیروز در اوج رو به موت بودن ، یه متن پونصد و سی و شش کلمه ای نوشتم. می خواستم بذارم اینجا ولی به دلایلی نذاشتم. اما اون چند نفری که خوندنش، به این نتیجه رسیدن که بنده در طی ملاقات های عاشقانه ای که هر از چندگاهی با عزرائیل دارم، دست به نوشتنم خیلی خوب می شه! :))  دوستن دیگه! لطف بسیاری به بنده دارن!:|

+ نوشته شده در  2009/7/28ساعت 13:20  توسط عروسک نحس  | 

چون من روحیه ام یه کم خشنه و اعصابمم داغون، کلمات احترام آمیزو ازین تعارفای الکی ام بلد نیستم، هرچند وقت یه بار یه چیزی می پرونم که همه توش می مونن!!

دیروز یه پسر بچه دو - سه ساله رو دیدم تو خیابون، موهاش فرفری بود و تا شعاع یه متریشم مو داشت [ یعنی دقیقا نزدیک بود من خودمو واسه موهاش بکشم انقد ناز بود!:)) Xx:]، یه تی شرت بلند و آزادم پوشیده بود یه جوری که این شکمش قلمبه شده بود توش!!:)) شلوارکشم فقط چند سانت با مچ پاش فاصله داشت!! خیلی جیگر بود خلاصه:) مامانش گفت  اسمش " آرتین" ِ ، بعد من با کلی ذوق و شوق برگشتم می گم سلام آرتین، خوبـــی؟!Xx: یهو بچه هه یه اخمی کرد و خودشو انداخت بغل مامانش! [خیلی سعی کردم بفهمم باباش کجاییه که این انقد غیرتیه!] منم هر هر خندیدم و رو کردم به مامانه و گفتم آخی! خدا حفظش کنه براتون!:* یهو برگشتم سمت دوستم دیدم فکش نیست و اندک زمانیست  افتاده زمین!! بنده خدا نفهمیده بود این حرفو من زدم یا پیرزن نود ساله ی پشت سرم:))) بعدشم هی ازم می پرسید اینی که گفتی یعنی چی؟!!! :|

یا مثلا چند سال پیشم یکی دیگه از دوستام فک نمی کرد من در جواب " سلام برسون" بتونم بگم "بزرگیتونو می رسونم" !! کلا من بعد از چندین سال دوستی هنوزم واسه دوستام تازگی دارم!D:

پ.ن: امروز تولد جناب ِ آقای سین. خ ِ هستش! D:

 

+ نوشته شده در  2009/7/26ساعت 18:9  توسط عروسک نحس  | 

هی من می خوام استرسمو به روی خودم نیارم، هی می خوام اعصابم بهم نریزه، هی می خوام آرامش خودمو حفظ کنم، هی هرکی به من می رسه می گه درس نمی خونی؟ اشتباه می کنیا!! کنکور که به همین راحتیا نیس که، از الان باید بشینی بخونی!! فک کردی سوالا از کتابه؟ نه خیر، همــــــه اش خارج از کتابه خانوم خانوما!!

من نمی دونم چه عادت گندی ِ که همه کنکورو یه غول می بینن و همه هم انتظار دارن من بشم نفر اول کنکور!!! واقعا بین اونی که رتبه یک کنکوره با اونی که رتبش هزاره چقد فرق ِ؟! جفتشون با یه انتخاب رشته ی درست می تونن تهران هم قبول شن. بعدشم اگه قراره دقیقا همــــــه اش ، همه ی سوالا، خارج از کتاب باشه پس من برا چی باید بشینم درسای مدرسمو بخونم و دوره کنم؟!! :)))

خلاصه که من الان هیچم استرس ندارم فقط احساس می کنم اینجوری پیش بره تا یه هفته دیگه ابروهام به طور کامل می ریزه!!D:

.

من الان رشتم ریاضی ه کلی ام دوسش دارم. جالب اینجاس که اولش می خواستم برم معماری ، ولی انقد تنبلیم اومد واسه آزمون ِ هنرستان، هلک و تلک پاشدم رفتم ریاضی ثبت نام کردم!!:))))[ کی بود می گفت ریاضی سخته؟!من امسال کلی پیشرفتم داشتم! معدلم شده نوزده و هشتاد و یک!!:)) یعنی الان یه جماعت تو کف ِ این مسئله ی درس خوندن ِ منن!! هرکی جای من بود و با روش من درس می خوند الان  احتمالا ده - دوازده تا از درساشو افتاده بود!:)) ] ولی با این حال تصمیمم برای دانشگاه، به طور قطع هنره!  و اصلا هم نمی خوام کنکور ریاضی بدم ، چون واقعا از رشته گرایشای ریاضی بدم میاد!

خلاصه که گفتم کسی کتابی درمورد ِ تاریخ نقاشی ایران و جهان ، مینیاتور، سینما و تئاتر و ... می شناسه بهم معرفی کنه که به درد کنکور بخوره؟!:) 

پ.ن: یه ماه از تابستون به طرز مزخرفی گذشته و من در راستای اینکه هنوز هیچ کاری نکردم ، تصمیم گرفتم یه ماه دیرتر برم مدرسه!

+ نوشته شده در  2009/7/25ساعت 12:50  توسط عروسک نحس  |